خبرهای ویژه

» اخبار سینما » گفتگو با کامبیز دیرباز پیرامون حاشیه های زندگی اش

تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۴/۰۵ - ۱۶:۳۲

 کد خبر: 18197
 33 بازدید
 دیدگاه‌ها برای گفتگو با کامبیز دیرباز پیرامون حاشیه های زندگی اش بسته هستند

گفتگو با کامبیز دیرباز پیرامون حاشیه های زندگی اش

در اخبار مرتبط با سینما خبر گفتگو با کامبیز دیرباز پیرامون حاشیه های زندگی اش در خبرگزاریها پخش شده که پیشتر به آن میپردازیم. گفت و گو با کامبیز دیرباز پیرامون حاشیه های زندگی اش  کامبیز دیرباز یکی از پرطرفدار ترین چهره های سینمایی هست، نقش ایشان در اخراجی ها به خاطر ماندنی هست،همین طور […]

در اخبار مرتبط با سینما خبر گفتگو با کامبیز دیرباز پیرامون حاشیه های زندگی اش در خبرگزاریها پخش شده که پیشتر به آن میپردازیم.

گفت و گو با کامبیز دیرباز پیرامون حاشیه های زندگی اش 

کامبیز دیرباز یکی از پرطرفدار ترین چهره های سینمایی هست، نقش ایشان در اخراجی ها به خاطر ماندنی هست،همین طور سریال نابرده رنج در تلویزیون. گفت و گو با کامبیز دیرباز را با نقش دلنشین این روزهایش در «پایین پای مادر» یعنی خلیل کبابی شروع کردیم که هنوز معلوم نیست قهرمان هست یا ضدقهرمان و بعد برگشتیم به سال قبل و غیاث صفا که یک ضدقهرمان

 

و یا ممکن است یک شخصیت خاکستری بود در «پشتبام شهر تهران» و بعد رفتیم به سال قبل تر از آن، و میکاییل را بررسی کردیم که یک قهرمان بود؛ از همان هایی که هم خود ایشان وهم همۀ دوست دارند.در سینمای این ایام و این سال ها ما از این قهرمانان نداریم و برای همین هست که بیشتر گرایش یافته هست به تلویزیون و آن هم نوشته هایی

 

پر از دیالوگ های دلنشین از سعید نعمت الله. کامبیز انکار نمی‌کند که دوست دارد قهرمان باشد و سینمای قهرمان محور را دوست دارد و از این جهت گفت و گوی ما گل می اندازد و در لابلای آن، از پدرش بیان می کند که نیاز زندگی اوست و به دلیل اینکه توانایی تحمل دوردستی اش را نداشت بازی در سریال مفید آقای لطیفی را رد کرده هست.

 

گفته هایش درمورد استاد بهروز وثوقی و استادان دیگری که با آن ها هم بازی بوده هست هم دلنشین هست و همین طور کری خوانی های همیشگی اش در طرفداری از تیم پرسپولیس. خلاصه اینکه این گفت و گو دلنشین هست. مانند خود کامبیز دیرباز عزیز.
مصاحبه با کامبیز دیرباز درباره حاشیه های زندگی اش

میکاییل و غیاث و خلیل کبابی

در چند نقش آخر که بازی کردی مخصوصا میکاییل و غیاث و نقشت در «پایین پای مادر» یعنی خلیل کبابی، نقش مردهای بامرام لوطی را بازی می‌کنی و اصولا در اینگونه نقش ها مردم خیلی بیشتر باورت میکنند و دوستت دارند. درست هست که یک بازیگر تحصیلکرده هستی و هر نقش دیگر را هم میتوانی بازی کنی با این وجود اینگونه نقش ها بیشتر به تو می‌آید

 

و مردم بیشتر دوستت دارند. آیا این به دلیل نزدیکی کاراکتر این آدم ها به خود توست و ایا شما در مرام خودت هم این حالت ها را داری؟

 

تو درست میگویی. کسی که بازیگر هست باید با استناد به فرمول و تئوری هر نقشی را بازی کند با اینحال من مخالف این تئوری هستم که هر نقشی را هر بازیگری باید بتواند بازی کند. یعنی نه اینکه نتواند بازی کند با اینحال هر نقشی ممکن است به هر بازیگری نیاید.

 

این دقیقه مانند خریدن کت و شلوار میماند. شما میتوانی برای خرید به یک پاساژ بروی که به روش تخصصی کت و شلوار مردانه می فروشد و آنجا هزاران دست کت و شلوار هست با اینحال یک دست از آن کت و شلوارها به تنت مینشیند و تازه عده ای وقت ها آن یک دست هم نیست و شما پارچه می‌خرید و به خیاط میگویید که کت و شلواری اندازه شما را برای شما بدوزد.

 

به نظرم نقش و بازیگر بدین شکل رابطه ای با هم دارند. اینکه من چه نوع کت و شلواری را گزینه کنم بطور کلی بر می‌گردد به خواست من و نقش هم همین گونه هست. کارنامه من نمایش دهنده خواست من هست چون به جرات می‌توانم بگویم تمام نقش هایی که تا به امروز بازی کردم را خودم گزینه کردم و هیچ کدام تحمیلی نبوده.

 

هر جا که اشتباه کردم و نقش من به دل مخاطب ننشسته خواست اشتباه من بوده و هر جا هم که درست رفتم هم خواست و گزینش درست من بود. این چیزی هم که می گویی هم همین طور هست و برمی گردد به خواست ام. نه اینکه من شبیه به این کاراکترهایی ستم که بازی شان میکنم با اینحال ممکن است علاقه مندم شبیه به انها باشم.

 

یکی از دلیل هایی که آدم در جستجوی بازیگری می‌رود و علاقه مندی اش بازیگری می‌شود هم همین هست که آدم خودش را جای کاراکترهای گوناگون بگذارد و فرصت و قابلیتی را بیابد که هر کس نمی‌تواند داشته باشد. شما یکبار به جهان می آیی، با یک کاراکتر به اسم آرش نصیری زندگی می کنی و ان شاءالله بعد از ۲۰۰ سال دیگر

 

از جهان میروی با این وجود بازیگر می‌تواند در مدت زندگی اش زندگی ها و کاراکترهای گوناگون را تجربه کند و این یکی از لذت های جهان بازیگری هست.

 

از دو نقش آخر که بازی کردی؛ غیاث صفا در «پشتبام استان تهران» و خلیل کبابی در «پایین پای مادر» کدام را بیشتر دوست داری؟

 

من در سه کار آخر به نویسندگی سعید نعمت الله سه نقش میکاییل و غیاث و خلبل کبابی را بازی کردم. من و سعید نعمت الله سلایق و نگاه مشترک داریم. من وقتی دیالوگ های سعید را روی کاغذ می‌خوانم به من می چسبد و یقینا ایشان هم از نمونه بازی کردن من راضی هست چون سعید خیلی وسواس… نه. وسواس کلمه قشنگی نیست…

 

… دقت…

آفرین، دقت. سعید خیلی دقت فراوانی دارد و خیلی حساس هست که کلمه به کلمه دیالوگ های متنش به چه نحو و به وسیله چه کسی ادا شود. حتی نقش های تک سکانسه و حتی نقش های بی دیالوگ هم برایش مهم میباشند و برای اجرایشان حساسیت باورنکردنی غریبی دارد، از این جهت حتما برای نقش اصلی اش دقایق و ساعت های گوناگون فکر می‌کند.

 

اگر این هم کاری و در سه کار پشت سرهمی که سعید داشته ادامه یافته نشان میدهد که ما با همدیگر سلایق مشترک داریم. همین طور شما باید این را هم در نظرداشته باشی که بازیگر هرچ جلوتر میرود، سنش، درکش از جهان اطرافش و تجربه اش بیشتر می‌شود، شرایطش تغییر میکند

 

و به همه ی این ها این مساله را هم اضافه کنید که در سه کار آخر به نویسندگی سعید و کارگردانی آقای مقدم و بهرنگ توفیقی عزیز من فاصله ۴۰ سالگی را رد کردم و با این وجود به پختگی یک مرد ۴۰ ساله رسیده ام و ممکن است تفاوتی که در دو، سه کار آخرم احساس می‌کنید، آلبوم ای از این شرایط هم باشد.
مصاحبه با کامبیز دیرباز درباره حاشیه های زندگی اش

۴۰ سالگی فاصله خیلی حساسی هم هست و شروع چلچلی و…

بله. وقتی ۲۹ سالم داشت تمام می شد و به ۳۰ سالگی می رسیدم حس و حال خوبی نداشتم و مکررا به خودم میگفتم از فردا دیگر نمیتوانم بگویم بیست و چند سال و باید بگویم سی و چند سال. یعنی با وجودی که فرقش تنها یک شب بیشتر نبود با اینحال عوض شدن دهه زندگی این حس را در من بوجود می آورد.

 

همانقدر که آن شب، شب مخصوصی بود، در سه، چهار سال آخر دهه ۳۰، بی صبرانه منتظر بودم به ۴۰ سالگی برسم و خیلی خیلی خوشحالم که ۴۰ سالگی ام همراه شد با پدرشدن، همراه شد با پخته تر شدن و یک آرامش بهمراه عقلانیت که همین اکنون خدا را شکر در زندگی ام جاری هست.

 

در دو بازی آخرت در دو سریال پشت سر هم دو مساله مهم داشتی. یکی بازی در نقش یک مرد مجرد سی و پنج ساله و یکی هم بازی در نقش یک مرد پنجاه ساله با یک پسر بیست ساله. چقدر تلاش کردی که فرق این دو نقش را دربیاوری؟

 

باید فرق می داشتند. یکسری فرق ها میباشند که روی کاغذ هم واضح میباشند و وقتی که دارید فیلمنامه را رمان را می خوایند آن ها راناخودآگاه تصویر میکنید. غیاث و خلیل کبابی روی کاغذ هم دارای اختلاف بودند و اجرایشان هم حتما باید اختلاف می داشت. نه به این دلیل که با غیاث دارای اختلاف باشد حتی به این دلیل که باورپذیر باشد و خودم هم باورش کنم.

 

من آدم چهل ساله ای بودم که میخواستم یک آدم پنجاه ساله را بازی کنم. من اگر بخواهم در چهل سالگی نقش یک آدم سی ساله را بازی کنم چشم بسته می‌دانم در سی سالگی چه کارها کردم و چه کارها نکردم و آن سن را می شناسم با اینحال تصوری از ده سال دیگرم ندارم و همه ی این‌ها را باید در فکر خودم بسازم و برای این تصویرسازی کی بهتر از پدر خودم بعنوان الگو. راه رفتن خلیل کبابی بطور کلی راه رفن بابای من هست.

 

یک شانه اش یک کمی پایین تر هست، یک دستش رهاتر هست، در راه رفتنش یک بی نظمی مخصوصی هست و همه ی این‌ها را سعی کردم از پدرم الگو بگیرم. تن صدا خلیل کبابی سعی کردم از بقیه کاراکترها بم تر باشد و به هر میزان جلوتر برود تماشاگر بیشتر متوجه خواهدشد.

 

این چیزی بود که از اول از صدابردارمان هادی افشار عزیز خواهش کردم که حواسش باشد و خود بهرنگ و سعید هم حواسشان به این مسئله بود. گریم هم به این باورپذیری کمک کردو همۀ و همۀ دست به دست هم داد که حاصل اینکار شده و انشاالله برای مردم هم باورپذیرتر باشد.

 

وقتی داشتی راه رفتن پدرت را توصیف می کردی انگار داشتی خصوصیت های قهرمانان خسته فیلمهای مسعود کیمیایی را توصیف میکردی….

 

بله. احساس میکنم که این خصوصیت ها به کاراکتر خلیل میخورد. اگر پدر من یک قهرمان تنیس یا فوتبال بود ممکن است یکی جور دیگری راه می رفت با اینحال ایشان قهرمان زندگی من هست و خسته هم هست. پدر بیش از شصت سال هست که دارد می دود برای اینکه بتواند خانواده اش را حفظ کند و خدا انشاالله حفظش کند.

برای شما نیز جالب است؟  بازیگران و سختی های طاقت فرسا برای این نقش ها

 

خیلی به سینمای اجتماعی که زندگی مردم طبقه متوسط را نشان میدهد علاقه داری. درست هست؟

 

خیلی خیلی. بیشتر از خیلی. به نظر من بخشی از فیلم سرگرمی ست. بیست سال پیش خیلی اینطوری بود، پانزده سال پیش هم بله ده سال پیش هم همین طور با اینحال هم اینک موقعیت فرق کرده هست. همین اکنون ما وقت کم می آوریم. اگر سرگرمی میخواهی در موبایلت هست و به وفور و به اندازه کافی. همین اکنون کمتر کسی را می بنییم که اوقات فراقت داشته باشد و بیکار باشد. اینقدر که دم دستش تکنولوژی و معلومات هست.

 

اکنون ما فراقت چندانی نداریم که بگوییم سینما راه خوبی ست برای اینکه اوقات فراقت پر شود. همین اکنون اگر طرف اعتماد میکند یک ساعت پای فیلم یا سریال شما مینشیند باید شرمنده اش نباشی و احساس نکند که وقتش را تلف کرده هست. از این جهت هم اینک خیلی بیش از قبل باید به مسائل اجتماعی که گفتی دقت کنیم.
مصاحبه با کامبیز دیرباز درباره حاشیه های زندگی اش

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

بازیگران ممکن هست با گریم های متفاوتی دیده شوند. همین اکنون که دخترت دارد بزرگ می‌شود و این ایام تو را با مو های سفید در تلویزیون میبیند چه واکنشی نشان می‌دهد؟

 

آن وقت که داشتم این نقش را بازی میکردم یک مقدار کوچک تر بود و همین اکنون با تعجب من را نگاه می‌کند و بعد تصویر را نگاه میکند. گرچه من این ایام گریم دیگری دارم و دارم تکمیل می‌شوم برای فیلم تازه. به هر حال نزدیکای یک بازیگر، پدر و مادرش، برادر و خواهرش و همسرش باید عادت کنند که هر روز وی را با قیافه تازه ببیند و دخترم هم باید به این مسئله عادت کند و بداند که پدرش یک قیفه اثبات ندارد. «خنده»

 

یک پرسش خصوصی تر. چرا اسم دخترت را گذاشتی نیاز؟

 

برای اینکه نیاز داشتمش. ایشان نیاز من بود و این تنها چیزی هست که خدا ندارد با این وجود من دارم.

 

هر لحظه که به دخترت فکر می‌کنی یاد چه شعری می افتی؟

 

معلوم هست. یاد این شعر مشهور با صدای فریدون فروغی بزرگ می افتم: «من نیازم تو رو هر روز دیدنه». خیلی هم آهنگ زیبایی ست و من در ماشینم یکی ازده موزیک بهتری ست که گوش میکنم.

 

دخترت نیاز متولد اردیبهشت هست و تو متولد شهریور. آیا همین اکنون از لحاظ خصوصیات به هم نزدیکید و اصلا به این طالع بینی ماه ها و اینا باور داری؟

 

من خیلی اعتقادی به این مسائل ندارم و گرچه برای من بیشتر فان هست. این‌ها یک چیزهای کلی ست. ضمن اینکه دختر من روز انتخابات ریاست جمهوری سه سالش تموم شد و خیلی زود هست که بخواهم در باب خصوصیاتش صحبت کنم و با من مقایسه اش کنیم. هنوز کاراکتر مستقلی ندارد. نیاز هنوز دارد سعی میکنم چیزهایی که به ایشان یاد میدهیم را تکرار کند و یکی دو سال دیگر طول میکشد که خودش هم مستقلا فکر کند.

 

این سن بحبوحه شیرینی بچه و مخصوصا دختر هست. درست هست…

 

بله. خیلی خیلی شیرین هست. کلمات و جملات را اشتباه بیان می کند و آنقدر شیرین هم بیان می کند که آدم کیف می‌کند…
مصاحبه با کامبیز دیرباز درباره حاشیه های زندگی اش

فکر می‌کنی چند روز پشت سر هم طاقت می آوری که نبینیش؟

 

این پرسش خیلی مهمی هست. سر میکاییل ما تا یک ما تا یک ماه و نیم قشم بودیم و آنجا من خیلی دلتنگ میشدم و آن وسط ها یک روز و نصف محیط خالی گیر آوردم و سوار هواپیما شدم و آمدم بچه را دیدم و برگشتم و با اینحال این یک طرفه بود.

 

من دلتنگش شده بودم و ایشان هنوز این وابستگی ها را نداشت. سر پایین پای مادر ما حدودا یک ماه مشهد بودیم و یک ده روز هم انزلی و آنجا هم من یک جوری با تکنولوژی و رابطه تصویری و… تحمل کردم با این وجود همین اکنون دیگر مسئله دوطرفه شده و هم من دلم برای ایشان تنگ می‌شود و هم ایشان. همین اکنون دیگر تلفن را بر می دارد و پای تلفن بیان می کند بابا کجایی و دستور می‌دهد که هندوانه بخر و بیاور و یا دستورهای دیگری میدهد و از این جهت همین اکنون مسئله خیلی سخت شده هست.

 

راستش را بخواهی شب عید اولین تصمیم گیری ام را برمبنای همین محور که داریم راجع به آن صحبت میکنیم انجام دادم و اولین تاثیرم را در کار حرفه روزهای گذاشت. من سریال سر دلبران آقای لطیفی را، علی رغم اینکه خیلی دلم می‌خواست با ایشان کار کنم و ماه ها بود که منتظر بودیم با هم یک کار مشترک داشته باشیم از دست دادم و آن هم با یک نقش دارای اختلاف و دلنشین.

 

در این سریال نقشی که به من پیش نهاد شد نقش یک روحانی دارای اختلاف بود که من تا این لحظه در کارنامه ام نداشتم. رفتم دفتر آقای شفیعی و عذرخواهی کردم و تنها و تنها و تنها برای اینکه فیلم برداری آن پنج ماه و همۀ اش در یزد بود و من واقعا طاقت دوردستی پنج ماهه از نیاز را نداشتم. هر چی فکر کردم دیدم هیچ چاره ای ندارم.

 

از آقای لطیفی عذرخواهی کردم و نقش قسمت دوست عزیزم برزو هست که همین اکنون دارد بازی می‌کند. برزو هم شرایط نمونه من را دارد با اینحال بچه هایش میروند یزد و بر می‌گردند و خلاصه اینکه تحمل می‌کند. این اولین باری بود که نیاز خانم دیرباز روی تصمیم گیری حرفه ای من تاثیر گذاشت.

 

این مسئله هم خیلی مهم و شیرین هست که مخاطبان هنرمندان بدانند که بازیگران و هنرمندان هم اینقدر به خانواده شان ارزش میدهند…

 

بله. بازیگر هم مانند بقیه مردم جامعه اند. همان اندازه که یک پدر کارمند یا راننده اتوبوس یا هر شغل دیگر که دارد گفت و گو من و تو را میخواند دوست دارد زودتر کارش تمام شود و برود خانه و بچه اش به رویش در را باز کند و بپرد بغلش، یک بازیگر هم این احساس را دارد. کار لحظه مخصوصی را ندارد

 

و ممکن هست شب ها در خانه نباشیم و روز باشیم با اینحال این شرایطی ست که پذیرفتیم. تصمیمی که من سر کار آقای لطیفی گرفتم مطمئنا حرفه ای نبود با این وجود اینکه درست بود یا نه را سپرده ام به لحظه تا ببینم چه میشود.

 

همسر و همراهم

و شما یک گزینه مفید هم داشتی و این شانس را هم داری که همسرت هم ادبیات نمایشی خوانده و این فضا را و وقتی که بیرون میروید لطف مردم را درک میکند و با تو همراه هست. درست هست؟

 

بله. ایشان در این فضاها بوده و برایش راحت تر هست. با اینحال بازیگر چه مرد باشد و چه زن، عده ای وقت ها این همراهی ها برای همسرش سخت هست. اگر جفت شان بازیگر باشند، مانند امیر جعفری و ریما رامین فر مسئله فرق میکند و آن جا برای بچه سخت هست «خنده». به هر حال یک زندگی که ذاتش نامنظم باشد سخت هست.

 

شما موقعیت زمانی نامشخصی داری و این برای خود آدم هم سخت هست چه برسد به پارتنری که دارد با ایشان زندگی میکند. از این جهت خیلی ارتباطی به اینکه طرف از این حرفه شناخت داشته یا نداشته باشد ندارد و اصولا سخت هست.
مصاحبه با کامبیز دیرباز درباره حاشیه های زندگی اشاهل غصه خوردن نیستم

خودت مهمترین اشتباه زندگی ات را چه می‌دانی؟ یک اشتباه مهم که بابتش تاوان دادی یا اذیت شدی یا…؟

 

نمی‌دانم. من اصولا آدمی نیستم که بنشینم و غم و غصه بخورم. اگر اتفاق بدی افتاده رد شده و رفته و من بهش فکر نمی‌کنم. من خیلی بیشتر سعی میکنم امیدوار باشم و رو به جلو حرکت کنم برای همین هم اشتباهاتم را چندان برجسته نمیکنم که اذیت شوم. سعی میکنم فراموش کنم. همین اکنون اگر فکر کنم یادم می‌آید و میتوانم به تو بگویم با اینحال ترجیح میدهم که به آن فکر نکنم. آتی و موفقیت های آتی را عشق هست.

 

کسی هست که از دستش چندان عصبانی باشی؟

 

نه. اگر گله ای هست از پدر و مادرم دارم که چرا زودتر مرا به جهان نیاوردند که بتوانم شش تا گل پرسپولیس به استقلال را ببینم. «خنده»

 

دوستی نزدیک با سامان و پژمان

علاقه مندان و طرفدارانت فکر میکنند که تو تنها با سام رخشانی و پژمان بازغی رفیق صمیمی هستی. با اینحال انگار رفیق صمیمی های فراوانی داری.

 

این ها رفیق هایی میباشند که از ۲۲ سال پیش با هم دوست بودیم و با هم دانشکده را پشت سر گذاشتیم و با هم در رابطه هستیم با اینحال اینکه در سینما بیشتر همدیگر را ببینیم و در لحظه های خصوصی زندگی هم باشیم بله، سام و پژمان از دوستان خیلی خیلی صمیمی و نزدیک من میباشند.

 

با سام فوتبال می‌بینید دعوایتان نمیشود؟

 

همۀ وقت} با هم کل کل را داریم و این کل کل ها فوتبال را دلنشین میکند و اگر نباشد فوتبال بی مزه می‌شود.

 

شما سه دوست هستید که در یک اساس کار میکنید و در نتیجه یک نبردی بین شما هست. اگر یکی تان از آن دو نفر جلو بزند و فیلم مخصوصی بازی کند یا جایزه مهمی را ببرد چه حسی بین تان بوجود می‌آید و آیا باز هم با هم رقابت دارید؟

 

اینکه بخواهیم همدیگر را شکست بدهیم و رقابت کنیم نه. بازیگری و نقش بحث همان کت و شلوار و این حرف هاست که همان اول بحث مطرح کردم. به نظرم به تعداد آدم هایی که میباشند می‌تواند نقش وجود داشته باشد.

 

نه من جای سام را تنگ میکنم و نه سام و نه پژمان و نه برعکس. اینکه بخواهیم از موفقیت همدیگر شاد بشویم یا نشویم هم مطمئنا شاد میشویم. چون اگر سر سوزنی حسادت این وسط بود این رفاقت به نزدیک ۲۰ سال نمیرسید. ما نه تنها از موفقیت همدیگر شاد می‌شویم

برای شما نیز جالب است؟  فیلم جنجالی محسن افشانی همراه با دختر بی حجاب

 

حتی همدیگر را هل هم میدهیم. به دفعات پیش آمده که با هم بودیم و به فاصله پنج دقیقه، پنج دقیقه به ما زنگ زدند برای یک نقش واحد و ما هم خنده مان گرفته و هم مثلا گفتیم این نقش به تو می‌خورد پژمان یا سام. برو نوش جانت. این بخش توئه.

 

پس دوستان نزدیک خانوادگی ات که با هم رفت و آمد خانوادگی دارید سام و پژمان هست؟

 

حدودا بله و گرچه همین اکنون خودت بچه کوچک داری و میدانی، وتی بچه کوچک داری شرایط کمی فرق میکند، علی الخصوص در دو سال اول چون بچه هنوز از آب و گل درنیامده. در نتیجه در این دوره رفت و آمدها کم می‌شود.
مصاحبه با کامبیز دیرباز درباره حاشیه های زندگی اشدرمورد بازیگری و شهرت

یکی از جدی ترین خصوصیت هایی که یک بازیگر باید داشته باشید میل به دیده شدن هست و بازیگرانی که این میل را ندارند نمی‌توانند پیروز باشند. عده ای مردم این را یک خصلت منفی تلقی می‌کنند و از آن به خودنمایی تعبیر می‌کنند. نظر شما چیست؟

 

از لحاظ من تعریف بازیگر این هست که نمایش A هست برای مشاهده B. یعنی شما اگر تماشاچی نداشته باشی بازیگری معنا پیدا نمی‌کند. با اینحال خودنمایی کردن و شوآف دادن و اضافه کاری کردن حسابش از این جداست. منظورم از دیده شدن میل به درست دیده شدن هست. یعنی من تلاش کنم، مطالعه کنم و تلاش کنم

 

که اگر یک سال دیگر میخواهم دیده شوم درست، دقیق و بدون نقص دیده بشوم. این خیلی فرق دارد با اینکه من تند و تند، در همۀ کانال ها، در همه ی گفت و گو ها حضور پیدا کنم به این بهانه که میل به دیده شدن دارم. این دم دستی شدن هست. بین این‌ها فاصله باریکی می باشد که آدم باید متوجهش باشد.

 

این دیده شدن شهرت می آورد و شهرت هم سختی هایی دارد. به نظرت آفت های شهرت چیست؟ کدام بخش از شهرت خسته ات میکند؟

 

جدی ترین نکته اش این هست که زندگی جمعی برایت سخت می‌شود و پیله ای دورت تنیده می‌شود که به هر میزان در کار بازیگری پیروز تر می شوی این پیله ضخیم تر و ضخیم تر میشود و تو در آن تنهاتر می‌شوی. اگر خانواده داشته باشی مسئله فرق میکند. مانند من که این موهبت و شانس را دارم و خدا این لطف را به من داشته.

 

وقتی خانواده داشته باشی سرت به خانواده ات گرم میشود با این وجود افرادی که خانواده ندارند یا از آن ها دور میباشند تنهاییشان بیشتر و بیشتر میشود. این ممکن است یکی از بزرگترین مشکلات شهرت باشد. با اینحال اینکه در یک ساعت واضح، مثلا ۱۰ تا یازده شب میلیون ها انرژی مثبت به سمتت پرتاب می‌شود چیزی هست که خداوند اجازه اش را به همۀ نداده هست و من بابت این انرزی مثبت مردم عزیز خدا را شکر میکنم.

 

با این انرژی انگار قدت بلند می‌شود و شما مبدل میشوی به عضوی از خانواده هفتاد هشتاد میلیون از هموطنانت و آن ها احساس میکنند که تو برادرشان، پسرشان و علاقه به آنها هستی و این را بطور کلی از رفتارشان می فهمی. من در یک تایمی به دلیل کارم اضافه وزن یافته بودم و کنترلش طول کشیده بود و در آن وقت نگرانی را در مردم می‌دیدم. این‌ها همه ی اش دلنشین هست و جای شکر دارد.
مصاحبه با کامبیز دیرباز درباره حاشیه های زندگی اش

بهروز وثوقی اسطوره من هست

یک نکته دیگر. شما در سه سریال آخر با نویسندگی سعید نعمت الله بازی کردی و گرچه ما میدانیم که ایشان تنها فیلمنامه نویس نیست و به نحوی پرودیوسر هم هست. تو در سه کار آخر نعمت الله که قلمش و نگاهش بسیار نزدیک به مسعود کیمیایی هست بازی کردی. آیا میشود گفت نعمت الله، بهروز وثوقی اش را پیدا کرد؟

 

خواهش می‌کنم این اسم بزرگ را در باب من به کار نبر. بهروزخان وثوقی یک اسطوره تکرارنشدنی هست و این را به جرات میگویم. به جرات میتوان گفت که ایشان در تاریخ سینمای کشور ایران تکارر نخواهدشد و خیلی متاسفم که جای ایشان در این سال ها خالی هست و ما نمی‌توانیم از ایشان یاد بگیریم. خواهش می‌کنم اسم بنده را همراه با اسم ایشان قرار ندهید. ایشان اسطوره و دانشکده سیار بازیگری میباشند.

 

جدای از این مسئله شما حیت قبل از بازی در نقش میکاییل همه ی وقت حالت قهرمان داشتی و درست هست که سینمای ما قهرمان ساز نیست با اینحال انگار تو این حالت را داری و خودت هم این را دوست داری.

 

بله. این خواست من هست. یکی از دلایلی هم که در سینما کم کارتر هستم همین هست به این دلیل که سینمای ما در دو، سه سال قبل کمتر قهرمان داشته. شما اگر بنگرید بیشتر فیلم ها پنج، شش کاراکتر اصلی دارد و مثلا شما ابد و یک روز راکه می‌بینید آخر فیلم لذت میبرید از مشاهده لحظه لحظه فیلم با اینحال آخرش نمی‌توانی بگویی نقش اصلی کی بود. باید بنشینی فکر کنی که آیا نوید محمدزاده بود، پیمان معادی بود، پریناز بود، ریما بود… کی بود؟

 

یعنی هم اینک سینمای ما چند سال هست که قهرمان محور نیست. من نمی‌گویم چیز بدی هست. حتما مخاطب این را دوست دارد و سینماگران هم دارند این فضا را تجربه می‌کنند. من علاقه مندم حتی المقدور در کارهای قهرمان محور بازی کنم و این فضا را در نوشته های نعمت الله دارم و پیدا میکنم.

 

و از همه ی بیشتر هم میکاییل قهرمان بود چون غیاث و خلیل به نحوی بیشتر قربانی میباشند.

 

مطمئنا. غیاث یک جورهایی ضدقهرمان بود و یل کبابی را هم باید ببینیم که چگونه می‌شود. هم اینک نمی‌توانم قصه را لو بدهم.

 

نگفتی بین غیاث و خلیل کدام را بیشتر دوست داری؟

 

من هر دو را علاقه مندم با اینحال یه کوچولو خلیل کبابی را بیشتر علاقه مندم جون برای من مساله بزرگ تری بود. نقش خلیل ۱۰ سال بزرگ تر از سن من هست، پسر ۲۰ ساله دارد که من در زندگی عادی ام تجربه نکردم. غیاث به لحاظ سن و سال به من نزدیک تر بود، من آن برهه از لحظه را رد کرده بودم از این جهت نقش خلیل هم به دلیل سختی هایش و هم به دلیل قصه جذابش برای من دلنشین تر بود.
مصاحبه با کامبیز دیرباز درباره حاشیه های زندگی اش

اگر ورزشکار می‌شدم، می رفتم سراغ رشته پرتماشاگر

یک نکته دیگر در باب شما می باشد تصوری که همه ی در موردت دارند و آن اینکه همه ی گمان می نمایند ورزشکاری و گمان می نمایم درست هم باشد. من که فکر میکنم اگر بازیگر نمی شدی ورزشکار می شدی…

 

نمی‌دانم. یک زمانی در زندگی ام دوراهی هایی هم بوده که مثلا بازیگری بهتر هست یا ورزشکار بودن. من وقتی که در دوران متوسطه و هنرستان بودم از این فکرها میکردم با این وجود بعدها که بزرگ تر شدم و عقلم بیشتر کار کرد و گرچه دانشجوی بازیگری هم شده بودم، به این نتیجه رسیدم که فوتبال قهرمانی هم یک نوع نمایش دادن هست.

 

آنجا هم بیست و دو نفر برای صدهزار نفر نمایش می‌دهند و چندی قبل هم بیست و دو نفر در زمین نمایش دادند و پرسپولیس برد و ما کیف کردیم. یعنی ریشه هایش انگار یکی هست و من اگر هم سراغ ورزش می رفتم هم سراغ ورزش قهرمانی می رفتم چون ریشه هردوی این‌ها میل به دیده شدن هست.

 

یعنی اگر ورزشکار هم میشدم هم هیچ وقت قهرمان تنیس روی میز یا پرورش اندام نمیشدم. آنجا هم یا فوتبالیست و یا والیبالیست میشدم. هرچه تعداد تماشاچی بیشتر بود هم من راضی تر بودم.

 

چدای از ورزش های قهرمانی در این سطح، اگر منظورت ورزش کردن برای تندرستی ست که این از ابزار بازیگری هست. شما باید بدنت را سرحال نگهداری که تحت اختیار و نظارت خودت باشد و بتوانی در کارت پیروز باشی. من همه ی وقت پای اثبات فوتبال و شنا و ورزش های دیگر بودم و این عادت را حفظ کرده ام.

 

با این وجود حتی اگر فوتبال را حرفه ای پیگیری نکنی پرسپولیسی بودن را حرفه ای پیگیری می‌کنی…

 

من پرسپولیسی نشدم، پرسپولیسی به جهان آمدم. این خصوصیت مهم پرسپولیس هست. آدم پرسپولیسی به جهان می‌آید.

 

یقینا این به دلیل خونی هست که در بدن همه ی ما هست.

 

«خنده» منظورت اینه که خون استقلالی ها قرمز نیست؟

 

آن ها هم خونشان قرمز هست با اینحال خودشان را زده اند به ان راه…

 

درست هست. من تاحالا موجود زنده ای ندیدم که خونش آبی باشد.

 

یادت هست که اولین بار کی پرسپولیسی شدی؟

 

گفتم که من پرسپولیسی به جهان آمدم. اگر منظورت این هست که فهمیدم پرسپولیسی هستم، اولین باری بود که با عمویم رفتم استادیوم و بازی پرسپولیس را دیدم. گرچه قبل از آن از تلویزیون بازی ها را می‌دیدم. آن موقع ها که مانند همین اکنون نبود. همین اکنون بچه ها همۀ تجهیز میباشند با تازه ترین ابزار اطلاعاتی. ما این قابلیت ها را نداشتیم.

 

ما می رفتیم دم مغازه هایی که لوازم ورزشی می فروختند و بخشی از کار آن ها هم فروختن تصویر بود و عکس هایی نه در یازده و یا تصویر های در ابعاد دیگر می فروختند و ما انها را می خریدیم و من خیلی از این تصویر ها داشتم. آنقدر من تصویر های فرشاد پیوس را داشتم که فکر نمیکنم خودش اینقدر داشته باشد. این‌ها عشق ما بود.

برای شما نیز جالب است؟  ستاره هایی که طعم ورشکستگی را چشیده اند

 

اگر یادت باشد کارت های بازی بود که مال تیم های ملی فوتبال بود و ما با این‌ها بازی می‌کردیم. بعد در یک مقطعی با عموی کوچکم که فاصله اش با من نه سال هست می رفتیم استادیوم و شدیم تیفوسی و از این نمونه ها بودیم که هشت صبح می رفتیم استادیوم و اونجایی می نشستیم که دلمان میخواست.
مصاحبه با کامبیز دیرباز درباره حاشیه های زندگی اش

اولین بازی یادت هست که کی رفتی استادیوم؟

 

ممکن است اولین بازی، بازی پرسپولیس و کشاورز بود…

 

همان سال که خیلی ها از نمونه سیروس قایقران رفته بودند کشاورز

 

آفرین. گرچه ممکن است. آنقدر رفته ام که یادم نیست کدام بازی اولین بود. اولین باری که رفتم استادیوم، امجدیه و بازی وحدت و بانک ملی بود. یادم هست کاپیتان وحدت سید مهدی ابطحی بود و لباسشان هم زرد بود. آن گروه یک استان تهران انگار دو تا گروه بود و یادم هست از پله ها بالار فتم و یک دفعه مستطیل سبز را دیدم و کپ کردم. تا آن موقع از تلویزیون دیده بودم و آنجا از نزدیک می‌دیدم و ذوق زده شده بودم.

 

یک تایمی هم به دلیل آشنایی که با مجید پروین داشتم در تیم جوانان پرسپولیس تمرین هم کردم. عضو تیم هم نبودم. تمرین هم در زمین شماره دو تختی بود و تمرین ما که تمام می شد بزرگان پرسپولیس داشتند عریان می شدند و آن موقع علی آقا هنوز بازی میکرد و آقا فرشاد پیوس، آقای وحید قلیچ و همه ی را آن جا میدیدم و ذوق می‌کردم. خیلی دوران جذابی بود.

 

ورودی های سال ۷۴
گفتی بچه های این گروه تلگرامی بچه های هم دانشکده ای و هم دوره ای شما بودند. آیا از آن به ها که در آن سال با شما بودند هم پیروز شدند؟

 

ما ورودی سال ۱۳۷۴ دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد استان تهران مرکز بودیم و آندوره ما خیلی پرکار و پیروز بود و نسبتا به ورودی های بعد از ما، واقعا تعداد بچه هایی که وارد کار حرفه ای شدند خیلی چندان بود. در ورودی ۷۴ دانشکده، من بودم، بروز ارجمند بود، حسام نواب صفوی بود، حامد بهداد بود، حمید گودرزی بود،

 

عارف لرستانی خدابیامرز بود، علی ابوالحسنی بود، سپیده نظری پور بود که از برترین های تئاتر بود و هم اینک چند سال هست که برای ادامه تحصیل رفته هست انگلیس و دارد دکترا میگیرد.

 

از کارگردان های مطرح ایوب آقاخانی بود و همین طور پزشک غفاری که از برترین های دانشکده تنکابن هست و محمدرضا منصوری بود که از برترین مدیران تولید هست و خیلی های دیگر. واقعا بچه ها مفید بودند و کار می‌کردند و استادان مان را وادار می‌کردیم به ما یاد بدهند.

 

ما میگفتیم هنر یادگرفتنی هست نه یاددادنی و ما این را قشنگ درک کرده بودیم و از استادان مان می کشیدیم بیرون. راستی همکار شما اکبر منتجبی هم همدوره ما بود و همین اکنون یکی از برترین روزنامه نگاران هست. بچه های دیگری هم میباشند که طراح صحنه و لباس شدند و کارهای دیگر و اکنون همه ی با هم در یک گروه هستیم و تبادل نظر می‌کنیم.

 

دختردار شدم، آرام تر شدم

عده ای وقت ها به ذهن خطور می کند که از این پسر شرها باشی که دعوا میکنند. اینجوری که نیستی؟ تازه ترین باری که دعوا کردی کی بود؟

 

نه نه. بازیگر مگر با مردم دعوا می‌کند؟ «خنده» دوره و زمانه این حرف ها قبل. واقعا نمی‌خواهم شعار بدهم و همه ی چیز را مفید جلوه بدهم با اینحال من واقعا اهل گفتمان هستم علی الخصوص همین اکنون که پدر شده ام. قبلا ممکن است در رانندگی اگر پشت سری بوق می زد یا کاری میکرد پایین لب یک غری می زدم، با اینحال همین اکنون به توجه به اینکه دختر دارم

 

خیلی مراقب این هستم که خدای ناکرده از دهنم چیز بدی درنیاید و درست صحبت کنم. گرچه اگر پسر هم داشتم این را رعایت می‌کردم و دختر هست بیشتر. من دعواهایم را جلوی دوربین انجام میدهم.

 

چه آرزویی داری؟

به غیر از سلامتی مسئله دیگری که باز دست خداوند هست و مسئله مرگ هست. هم اینک آرزو دارم که خداوند مرا طوری نگه دارد که من از آب و گل درآمدن و به بار نشستن دخترم را ببینم و تا جایی که میتوانم کمکش کنم و وقتی روی پای خودش ایستاد اگر خواست ما را ببرد، ببرد.
مصاحبه با کامبیز دیرباز درباره حاشیه های زندگی اشاین نگرانی پدرانه زیبایی هم هست.

من خیلی غصه می‌خورم وقتی بچه های سخت دار را میبینم. هفته پیش با مجید واشقانی در بیمارتان برای جواب سی تی اسکن قلب یکی از دوستان رفته بودیم، داشتیم از راهروها می رفتیم از جلوی اتاقی رد شدیم دیدم نوشته اتاق رفتار قلب کودکان. درش باز شد و پزشک با لباس جراحی آمد بیرون و بعد یک مادر، از بین چندین مادری که آنجا بودند هراسان بیرون آمد و سراغ بچه اش را گرفت و پزشک برایش شرح داد.

 

من یکدفعه ماندم. انگار یک نفر ترمزم را کشید. یک دفعه داخل اتاق رفتار را نگاه کردم و این بچه های معصوم را با لباس اتاق رفتار توی بغل مادران شان یا بغل پرستاران دیدم که می‌خواستند جدایشان کنند ببرند اتاق رفتار. همانجا نشستم روی نیمکت ته راهرو و های های مانند ابر بهار گریه کردم به توجه به اینکه هیچ کدام شان را نمی شناختم.

 

مردم می پرسیدند چه شده آیا این جا مریض داری؟ میگفتم نه داشتم رد میشدم. من خیلی درم می‌آید که بچه ها را می‌بینم که سخت دارند، بی سرپرستند، پدرشان یا مادرشان فوت میکند. می‌دانم نشدنی هست با اینحال همه ی وقت میگویم خدایا هیچ بچه ای را مریض یا بی سرپرست نکن. آن یک ماه که مشهد بودیم من بهزیستی فیاض بخش مشهد سرزدم و صحنه های غم انگیز فراوانی را دیدم.

 

حسرت بهروز خان

بازیگر مورد توجه ات کیست؟

 

به نظر من بازیگر بد نداریم و آنهایی برجسته ترند که تلاش بیشتری میکنند. شما اگر بدترین بازیگری که در فکر تان هست را مثال بزنید، من یک نمونه از بازی مفید یا درخشانش را برایت می‌گویم و میگویم کجا این کت و شلوار به تنش مفید نشسته. من از بازی همۀ بازیگران لذت می‌برم. همۀ همکارمان میباشند

 

و دوست شان دارم. اگر بخواهم اسم ببرم و در این گفت و گو هم حرف آقای وثوقی شد، یک‌باز هم اسم میبرم و می‌گویم که به نظر من ایشان اسطوره دست نیافتنی و تکرار نشدنی بازیگری در سینمای کشور ایران هست.

 

می‌تواند یکی از آرزوهایت این باشد که یک روز با استاد بهروز وثوقی همبازی شوی؟

 

من یکی آرزوهایم این هست که ایشان را از نزدیک ببینم، همبازی شدن که خیلی حال بزرگی هست که خداوند به من می‌دهد. گرچه من با ایشان تلفنی در رابطه هستم و هر از گاهی ارادت خودم و همکارانم را خدمت ایشان ابلاغ می‌کنم و ایشان هم به من لطف دارند و کارها را دنبال می‌کنند با این وجود اینکه از نزدیک ایشان را ببینی یا به قول تو همبازی شوی یک چیز دیگر هست.

 

گرچه من این افتخار را داشته ام که محضر اساتید بزرگی بودم؛ سعید خان راد، عمو پرویز خان پرستویی که واقعا به اندازه دانشکده از ایشان یاد گرفتم، در چند کار تازه در خدمت بهزاد خان فراهانی بودم که عمری را برای اینکار قرار داده اند و از ایشان یاد گرفتم، با انوشیروان ارجمند خدابیامرز سر دوئل همکار بودم و خیلی از ایشان یاد گرفتم، سیاوش خان تهمورث، فخری خوروش که امروز اگر اشتباه نکنم تولد ایشان هست و از همه ی شان خیلی یاد گرفتم.

 

افتخار داشتم در فیلم داریوش فرهنگ نقش پسر استاد مشایخی را بازی کنم. خود آقای فرهنگ هم که بودند. بدین شکل بانو ثریا قاسمی. من هیچ وقت فکر نمی‌کردم که پارتنرم مادربزرگم باشد و یکی از عاشقانه ترین و حسی ترین لحظاتم را با بازیگری بازی کنم که نقش مادربزرگم را دارد. این موضوع در پشتبام استان تهران افتاد.

 

بس که این بانو هنرمند و حرفه ای هست و کارش را بلد هست. بس که پر از احساس هست و خیلی علاقه مندم که از نو با ایشان همبازی شوم. این شانسی هست که هر بازیگری نمی آورد که کنار این همه ی ستاره و استاد باشد و یاد بگیرد و همان طوری که گفتم، آقای وثوقی هم، نگین انگشتری بازیگری میباشند و جایشان شدیدا خالی هست.
مصاحبه با کامبیز دیرباز درباره حاشیه های زندگی اشخودرو باز هستی؟

 

نخیر، من دیرباز هستم. خودرو باز هم نیستم با اینحال عاشق موتور و موتورسواری هستم با اینحال اینکه بخواهم موتوربازی کنم و هزینه ای چندان را صرف آن کنم نه. من عاشق موتورم و تا جایی که مجبور نباشم هم از خودرو سود گیری نمیکنم و حدودا ۹۹ درصد رفت و آمدهای هرروز کاری و غیرکاری ام با موتور هست.

 

یک خودرو قرمز داشتی که توی محیط مجازی هم عکسش هست. آیا آن اتومبیل را هنوز داری؟

 

تویوتا اف جی کروز بود. نه. وقتی دخترم به جهان آمد آن خودرو را فروختم به دلیل اینکه دو در بود و در عقبش بچه راحت نبود و ماشینی خریدم که چهار تا در داشته باشد.

 

قرمز بودنش هم به دلیل پرسپولیس بود؟

 

مطمئنا. شما اگر ۲۰ تا رنگ را جلوی من بگذارید اولش قرمز را گزینه میکنم. گرچه در لباس پوشیدن نه. رنگ مشکی را برای پوشیدن به همۀ رنگ های دیگر ترجیح میدهم.

 

 

امیدواریم از خواندن گفتگو با کامبیز دیرباز پیرامون حاشیه های زندگی اش لذت برده باشید. لطفا “سیرداغ” را به دوستان خود معرفی کنید.


برچسب ها : , ,
دسته بندی : اخبار سینما
تبلیغات